تبليغاتX
جرعه ای مهتاب
 
یک نفر سوخته جان است به دادش برسید
 
خسته از هر دو جهان است به دادش برسید
 
در فراق رخ مهتاب گرفتار شده است
 
اشکشاز دیده روان است به دادش برسید
 
گرچه با اتش غم سوخته بال و پر او
 
باز هم بسته زبان است به دادش برسید
 
گرچه پروانه شدن در دل اتش، عشق است
 
لیک پروانه جوان است به دادش برسید
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 13:27
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 


© 2006-2007 
kInG-TeMpLaTe