تبليغاتX
جرعه ای مهتاب
 
 
گر رسید محشر و ببینم من خدا
 
من بروز محشر ای یزدان ترا رسوا کنم
 
هم تو و هم اهرمن را من اغوا کنم
 
ان چنان با حیله و با صد فریب
 
عاشق خود سازمت بیچاره و شیدا کنم
 
من به نام عشق هزاران تازیانه برتنت
 
می نوازم تا که بر عالم ترا رسوا کنم
 
ان چنان اتش زنم بر تاروپود هستیت
 
تا ترا با سوزش هجران دوست اشنا کنم
 
من ترا عاشق کنم بر پیچش گیسوی دوست
 
ان زمان خوارو مینایت کنم
 
من ترا  سوی فرستم یار تو سوی دگر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 13:11
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 


© 2006-2007 
kInG-TeMpLaTe