|
![]() |

زخود پرسم
که هستم من کجا هستم؟
چرا امدم در هست
و کی خواهم شدن در نیست؟
چه کسی اورد مرا؟
چرا اورد؟
زخود پرسم خدایم کیست؟
خدایم چیست؟
جهان از چیست؟
صاحب این کهشان ها کیست؟
چه کسی زاده خدایم؟
ز خود پرسم
مگر توخود نساختی این خدایت را
مگر تو خود ندادی این خدا را قدرت مطلق
مگر قربان نکردی خود هزاران تن به راه او
تو خود ساختی و خود سجده نمودی این خدایت را
تو خود او را خدا کردی
خدا در فکر تو زاییده شد اول
و تو در مغز خود او را بزرگ کردی
بزرگ انقدر که دیگر جای خدایت نیست
و تو گم کرده ره انسان بی چاره شدی حیران خدایت کیست
خدایت چیست؟
خدایت ان چنان کردی بزرگ
تا خود کنارش ذره ای گشتی
خدایت بر توغال شد
و تو خوار خدایت گشته ای اکنون
حکومت می کند بر تو
خدا زاده وهم و خیال تو
و تو ترسان و لرزان از خدایت
تمنای کمک داری
نمی دانی خدایت ذره را دیگر نمی بیند
تو کاهی و خدایت کوه
تو کوری و خدایت نور
تو دیگر این خدایت را نخواهی دید
تو خود قربانی ساخت خدا گشتی
و اکنون در پی صدها هزاران سال
خدایت را هزاران بار یزرگ باز بزرگ کردی
ندانستی که هرچه او بزرگ گردد
خیالت هم توان دیدن او را نخواهد داشت
به او قدرت تو بخشیدی
تو دادی اختیارت را به دست او
خواست هر انچه او خواهد
همان باشدهرانچه او گوید همان باشد
اسیر جبر این جبار گشتی
کنون راه فراری نیست
خدایت تازیانه می زند بر تو
ترا می راند او ان که خود خواهد
و راهت را کسی جز او نمی داند
تو پنداری که راهت انتخاب توست
ولی حق انتخاب نیست
زخود پرسم
چه سان باید خدا را کشت
خدا از من و من از اویم
من و او با همیم و مرگ ما با هم
شیشه ی عمر خدا و من یکی باشد
خدا در من شده هست ومن خود در خدا هستم
چه سان من می توانم کشت او را
او ایا تواند کشتن من را
خدا بامن شده زاده
و تا هستم و هست
اگر خواهم خدا را کشت
خودم را می کشم اکنون
خدایم نیز خواهد مرد