تبليغاتX
جرعه ای مهتاب
 
مسیح بودم و نبودمسیحا مرا
 
عاشق بودم و نبود مجنون ثانی مرا
 
شب تار گردم بود و نبود روشنی نور مرا
 
درد و غم داشتم و نبود مرحم دردی مرا
 
دوستان بودند و نبود رفیق دل خسته مرا
 
گرد من بودند ولی جز غم نبود یار ایام مرا
 
خبر از من نداشت جز خبر مرگ مرا
 
جز سکوت نبود یار و یاوری مرا
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 13:8
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 


© 2006-2007 
kInG-TeMpLaTe