تبليغاتX
جرعه ای مهتاب
ایا نشان عشقم را می شناسی؟
 
درد دل دیوانه ام را می شناسی؟
 
من گفته بودم زخم هایم را برایت
 
ای عشق!راز شانه ام را می شناسی؟
 
ذل را به پایت سر بریدم ای مهتابم
 
فریاد بی باکانه ام را می شناسی؟
 
دیشب برای قصه هایت گریه کردم
 
دلشوره ی روزانه ام را می شناسی؟
 
در باغ سبز زندگی یک گل کشیدم
 
بامن بگو!پروانه ام را می شناسی؟
 
قلبم رو به تو هدیه دادم
 
ایا قدر این هدیه را می شناسی؟
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 17:1
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
امشب ان شبگرد تنها بی سامان تو
 
می شود در خلوت شب لحظه ای مهمان تو
 
بی پناهی خسته از ره می نشیند تا مگر
 
جرعه ای نوشد فقط یک جرعه از چشمان تو
 
نا شکیبانه دلش را نذر چشمهای تو می کند
 
شایدش درمان پذیرد زخمش از درمان تو
 
زخمهایش قصه های سال های غربت است
 
زخمها فریدشان از چیست از هجران تو
 
داد از ان سوز و گذاز سینه ی دریایی اش
 
وای از این غو غای چشمان پر از طوفان تو
 
عشق من مهلتی ده تا غریب موج ها
 
سر گذارد تا سحر بر ساحل دامان تو
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:8
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 

 

می خواهم به گویم از عشق

 

جانی در بدن نمانده

 

می خواهم فریاد کنم از او

 

بغض راه گلویم بسته

 

می خواهم با ناله اه را سودا کنم

 

ناله سوزانده جگرم

 

می خواهم به گویم عاشقم

 

بغض می ترکد اشک روان می شود

 

اه فریاد می گردد

 

تا صدایی ضعیف از گلو بیرون اید

 

تا بگوید عشق زیباترین کلمه ی افرینش

 

تا بگوید عشق اخرین امید زندگی بشریت

 

تا بگوید عشق دستاویزی برای ماندن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:2
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 
دلقک را دیدید
 
من ان دلقکم که درون پر از درد
 
ولی می خندانم دل دیگری
 
می روم سوی ویرانی روح خود
 
تا کنم اباد روح دیگری را
 
چقدر سخت است دلقک بودن
 
گریه نکردن و از غم نگفتن
 
مهر سکوت بر لب
 
چشمانی بی فروغ
 
غم در دل و خنده بر لب
 
منم،منم ان دلقک به خندیدن بر من
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 12:59
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 
در اسمان ستاره ی بختم به خواب بود
 
مهتاب یا نبود و یا در نقاب بود
 
لب تشنه سوی چشمه دویدم به ارزو
 
ابی نبود انچه که دیدم سراب بود
 
ان شب زغربتم،کسی ار قصه می نوشت
 
یک صفحه یا دو صفحه که نه ،صد کتاب بود
 
ان شب چه گریه ها که به لب خنده ام نکرد
 
بیچاره خنده ام که غمش بی حساب بود
 
اری شبی گذشت و دلم نا تمام ماند
 
شاید شبی دوباره،اگر ماهتاب بود
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 12:52
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
اگر خواهی توجانم را بهایی نیست
 
مرا دوست تو اگر باشی
 
بهایش هرچه باشد می دهم ای دوست
 
اگر جان مرا خواهی
 
به پایت می نهم ای دوست
 
اگر چشمان من خواهی
 
نثارت می کنم ای دوست
 
دلم را تو اگر خواهی
 
دو دستی می دهم ای دوست
 
تو اشکم را اگر خواهی
 
چو ابر گریان شوم ای دوست
 
اگر شادی ز من خواهی
 
تمامی وجود خندان شوم ای دوست
 
اگر جان مرا خواهی
 
نخواهم داد
 
تو دردم را اگر خواهی
 
نخواهم داد
 
غم را با تو تقسیم من نخواهم کرد
 
تبم را من به تو هرگز نخواهم داد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 12:48
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
من و شب و غم، اشک و تردید راه
 
می سوزد چشم گونه خیس اشک
 
فریادی در گلو اهی در دل که چرا؟
 
قلبم دیگر طپشی نمی خواهد
 
زیر بار غم و تردید و چراها
 
می خواهم که بمیرم تا شوم ازاد
 
پرواز کند روح در اسمان ها
 
تردید بدتر از مرگ است
 
و من در تردید مرده ام
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 12:33
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
روزی از سر غم گفتم خدایا
 

گفتم ولی بد گفتم ،خدایا

 

گر می گفتمت :......

 

گوش نمی کردی ،خدایا

 

چرا وقتی به گفتم که نباشم

 

کردی گوش و بگفتی بسم الله

 

گفتمت غلط کردم

 

او با من است حالا

 

گویمت جوانم عشق دارم حالا

 

گویمت تازه دل به دل هم دادیم،خدایا

 

قسم به خون عاشقانت

 

گوش کن نگو نمی شه

 

چون عاشقم حالا

 

الهی تو خواستی عشق را بر من

 

نه من خواستم عشق را بهر جدایی

 

اواز داد اختر بس روشن است امشب

 

شادی ان ماه در روزن است امشب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 12:29
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 

اه خدایا،اه خدایا

 

نمی دانم به بخت خود بگریم

 

یا بخندم کدامین را

 

به کدامین گناه این چنینم

 

یارب دگر نامی زتو نخواهم گفت

 

دگر خدای چون تو را نخواهم

 

دگر تاب ندارم دگر توانم نیست

 

دگرم سودی نیست ماندن

 

گر بخواهم کشتن خدا را

 

اکنون می کشم خود را

 

خدایم نیز خواهد مرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 20:30
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
چون باده زنم چه بایدت جوشیدن
 
با لشگر غم چه بایدت کوشیدن
 
سبزست لبت ساغر از اون دور مدار
 
من بر لب سبزه خوش بود نوشیدن
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:32
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
من حاصل عمر خود ندارم جز غم
 
در عشق زنیک و بد ندارم جز غم
 
یک همدم با وفا ندیدم جز درد
 
یک مونس نامرد ندارم جز غم
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:29
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 
باز امروز از همه خسته ام
 
از ان نامهربانان خسته ام
 
از این روح بی سامان خسته ام
 
از این دنیای بی فرجام خسته ام
 
از دنیا و هرچه در ان خسته ام
 
از ظلمت شب و روز خسته ام
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:18
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
روح من اسیر زندان تن است
 
بشکنید این قفس را
 
تا روح من ازاد گردد
 
تا هم چو کبوتری زند و پرو بال سوی
 
چمن و سبزه و بنفشه های باغ
 
تا کند پرواز در اسمان ابی
 
تا بنشیند این کبوتر خسته جلد
 
روی بام یار تا جمع کند دانه عشق
 
تا باهم به خوانند سرود بهار را
 
تا کنند پرواز روی دریای محبت
 
روی جنگل و کوه و دشت
 
با بهار اغاز کنند اغاز دیگر
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:15
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 
.....ولی شکسته دلی رمز جاودانی ما است
 
و عشق جرعه ای از سهم اسمانی ما است
 
ترانه ای که شباهنگ مست می خواند
 
ز عاشقانه غزلهای مهربانی ما است
 
افق که خون دلش نقش دامن سحر است
 
نشانی از دل خونین و ارغوانی ما است
 
و جنگلی که به رقص است با ترانه ی باد
 
به شوق قصه ی دیدار و همزبانی ما است
 
نشانی از من هر که جویا شد
 
بگو جزیر ه ی دلداگی نشانی ما است
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:14
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
تو را در دور دست خاطره چیدم شبی تنها
 
و در عمق نگاهت عشق را دیدم شبی تنها
 
عشق خوب دریایی تو را در جستجو هایم
 
من از امواج اقیانوس پرسیدم شبی تنها
 
به زیر سایه ی نگاه تو صنوبر زاده ی زیبا
 
شدم نیلوفری گرد تو پیچیدم شبی تنها
 
شبی در خواب دیدم سر به روی پایت غزل گفتم
 
و از جام نگاهت باده نوشیدم شبی تنها
 
دل انگیز عطر یادت مست می سازد دل ما را
 
تو را من مستانه بوئیدم شبی تنها
 
برایت شاخه ی سبز غزل آوردم از صحرا
 
پسندیدی و خندیدی و خندیدم شبی تنها
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:10
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 
در خلوت نگاه تو مهمانم
 
من اشنای موج پریشانم
 
آواز تو به لهجه ی طوفان ها
 
من آشنا به لهجه ی طوفانم
 
بر زخم های کنه ی دل شاید
 
باشد غبار راه تو در مانم
 
گفتی که می روی، برو مهتابم!
 
من تا همیشه منتظرت مانم
 
کفری نمانده تا که کنم توبه
 
آیین عشق کرده مسلمانم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:9
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 
 
در شب ظلمانی من شده درخشان نورماه
 
چو بنگرم نبینم نوری در زندگانی جز نورماه
 
شدم حیران که چکنم تاشوم ازاد ازدست غم
 
نگاهی و نوری چون نور ماه
 
اه افسان شد برگ دفتر غم من
 
هر برگ ان شد نورانی از نور ماه
 
من گم کرده ره حیران
 
بی تاب که چیم و کیم نه
 
من اسمونیم روم به اسمان از عشق ماه
 
کنم بسته دفتر غم و اه
 
کنم پرواز سوی اسمان کران تا کران
 
تا در ان شب ظلمانی ببینم روی ماه
 
گیرم در انجا ارام و قرار
 
تا من باشم و اسمان و یک قرص ماه
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:6
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 
 
عمری زپی مراد ضایع دارد
 
وز دور فلک چیست که نافع دارم
 
با هرکه بگفتم ترا عاشق شدم
 
شد دشمن من وه که چه طالعی دارم
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:9
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني

گر رود دیده و عقل و خرد تو مرو

 

که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو

 

آفتاب و فلک اندر کنف سایه ی تست

 

گر رود این فلک و اختر تابان تو مرو

 

ای که درد سخنت صافتر از طبع لطیف

 

گر رود صفوت این طبع سخن دان تو مرو

 

اهل ایمان همه در خسوف دم خساتمتند

 

خوفم از رفتن توست ای شه ایمان تو مرو

 

تو مرو گر بروی جان مرا با خودبر

 

ور مرا می نبری با خود ازین خوان تو مرو

 

با تو هر جزو جهان باغچه و بستانست

 

در خزان گر برود رونق بستان تو مرو

 

هجر خویشم منما هجر تو بس سنگ دلست

 

ای شده لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو

 

هست طومار دل من به درازای ابد

 

بر نوشته زسرش تا سوی پایان تو مرو

 

تو مرو تو مرو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 17:34
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 
سکوتم را من نخواهم شکست
 
تنهایم را در پناه غم نخواهم شکست
 
پر پروازم را من نخواهم شکست
 
پنجره ی اتاق تاریکم را من نخواهم شکست
 
سیاهی شب تارم را با نور روز نخواهم شکست
 
من و غم و سکوت یار همیم
 
این دوستی را به خاطر ایینه نخواهم شکست
 
من غربتم را با صد نارفیق هرگز نخواهم شکست
 
قفل های غم دل را به عشق پرواز
 
در سکوت شب و مه غم نخواهم شکست
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 17:13
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
تو عاشقی و عشق می تراود از نگاه تو
 
و طفل ناز زندگی نشسته در پناه تو
 
تو عشق را به قله ها رسانده ای عزیز من!
 
و عشق زنده گشته در نسیم اشک و اه تو
 
تو ماهتاب اسمان ابی دل منی
 
و دل سپرده است دل به چشمان تو
 
تو لایی شب و سکوت عاشقا نه ای
 
و من به خواب می روم به بالش نگاه تو
 
اگر مرا برانیم به خاک غم نشانیم
 
ولی همیشه منتظر ،نشسته ام به راه تو 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:15
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 
نیمی از شب گذشته است،
 
باز دریا قراری ندارد
 
ناله هایش چه غمگین و خسته،
 
دلبر غمگساری ندارد
 
چشم او مانده در حسرت خواب،
 
 مثل شب های شبگردی من
 
قصه اش درد و طوفان و هجران
 
مثل من روزگاری ندارد
 
سهم دریا است فریاد و ناله
 
 مثل سهم شب و غربت ما
 
حیف و صد حیف دریا
 
در این موج ساحل رازی ندارد
 
ماهتاب پر از رمز و رازم!
 
ساحل موج های دلم باش
 
گرچه دریا پر از راز عشق است،
 
لیک چون من نگاری ندارد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:10
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
عاقلان گر چه بخندند به شعر تر ما
 
کودکان سنگ پرانند به بال و پر ما
 
گرچه از چشم حسودان دل ما زخم خورد
 
جای شلاق بماند به سر و پیکر ما
 
حاکم شهر دهد حکم که بر دار برند
 
پس از ان نیز بسوزند تن بی سرما
 
اه مهتاب عزیزم، تماشایی من
 
غزلستان شود این شهر زخاکستر ما
 
اید ان روز که در خلوت شب های بهشت
 
عاشقانند و شراب و غزل دفتر ما
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:3
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
و شبی بود و نشستیم و تماشا کردیم
 
درددل بود که با پهنه ی دریا کردیم
 
دست احساس به دست دل دریا دادیم
 
دل خود را به همین شیوه مداوا کردیم
 
تا سحرچشم به امواج،سخن ها گفتیم
 
سخن از هر چه به جز عشق که حاشا کردیم
 
تا که دریای دل وحشی ما رام شود
 
چشم گریان زخدا،صبر تمنا کردیم
 
شب گذشت و سحر امد،دل مارا نشد
 
من و دل نشستیم و خدایا کردیم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:1
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
جاده در مه نشسته بود سوز و سرما عجیب بود
 
عاشق دلشکسته ای زیر باران غریب بود
 
جاده بود و مسافری لهجه اش لهجه ی سکوت
 
و نگاه شکسته اش مثل شبنم نجیب بود
 
کوله ی خاطرات او پر ز گلهای سیب بود
 
زیر لب گاه با خودش حرف می زد ز سوز دل
 
دستهایش بر اسمان، بر لب امن یجیب بود
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:0
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني

 

خانه خالیست . در سکوت ، پر ز سایه

مادرم ؟

خانه تاریک است ! اونور بود .

مادرم ؟

مادرم نیست .هست ؟

نه نیست .

خانه خالیست ، او نیست .

رفتنش ازنوع چیست ؟

رفته است ، نیست ،بود .

خانه تاریک ،با صدا ، بی نور ... او کیست ؟!

لحن مرد است , زن نیست.

مادرم نیست , او کیست ؟!

هرچه هست انسان نیست .از محبت خالیست.دستهایش خونیست .

مادرم کو؟ بود .. رفت ؟؟؟

خنده ها حاکیست ،مادرم دیگر نیست ،اشک من جاریست.

زندگی پوچیست.

زندگی ,نور، بود ،رفت ، دیگر نیست.

زندگی ، مادر، خانه .

مادرم ؟

زندگی دیگر چیست ؟

عین مرگ است .

پس پریدن خوب است.

پریدن ؟ ؟ ؟

اومرغ عشق بود! او نیست .!

مادرم بود ، رفت ، دیگر نیست .

قناری ها در قفس!

مادرم می گفت: حق ان ها آزادیست .

مادرم کار خودش را کرد.

زندگی ، مادر ، خانه . قناری ها، قفس خالی ، آزادی .

مادرم بود ؛ رفت ؛ دیگرنیست .

او چقدر خاکیست . . .

او چقدر رویایست. . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 20:7
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني

همسفر تنها رهايم کن

برو ديگر نمي خواهم کنارم رهسپار باشي

راه تو به راه من نمي خواند

من ان شهري که توسويش روان هستي نمي خواهم

با تو به شهر نفرت هرگز نمي ايم

مرا تنها رهايم کن

شهر من شهر محبت٬شهر دوستي هاست

به شهر من غرور راهي ندارد و نفرت در دلم جايي ندارد

تنفر را براي خويش انبان ساز

غرورت را برايش من خريداري ندارم

مي روم شايد به شهر خويش

محبت را بيابم من

مرا رهايم کن

برو سوي محبت هاي پوشالي

سرابت را بکن دنبال

من فريب اين سرابها را نخواهم خورد

محبت از صبوي من به جام تو کور امد

زاده خاک است صبوي من

صبوي زر ندارم من

مرا تنها رهايم کن

برو به سوي محبت هاي پوشالي خوش ظاهر

برو سوي رنگهاي بيرنگي

زاده خاک است صبوي من

مرا تنها رهايم کن

تمناي هم رهي ديگر ندارم من

من عشقم را به راه تو هزاران بار نثار کردم

و چشم تو نشد روشن به دان يک بار

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:51
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
دامان شبت پر از ستاره
 
شبهای مرا تو ماهپاره
 
گلواژه ی عشق چیست مهتاب؟!
 
جز سینه ی پاره پاره پاره
 
فریاد مکن غریبه اینجاست
 
کافی است زتو فقط اشاره
 
در گردش عشق نیست پایان
 
دیدار دوباره و دوباره
 
من با تو تمام راه هستم
 
((حتی به عصاو کفش پاره))
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:48
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
                                                          
 
مادر عشق بی بنیاد
              
مادر روح بی پرواز
 
مادر شادی گم گشته در غم
 
مادر نیاز زیاده فرزند
 
 
مادر امشب در هوای تو مستم
 
دل هوای تو را دارد و از بوی تو مستم
 
مادر عشق را تو معنی دادی و من
 
ان را برای خود ناخوانده دیکته کردم
 
مادرم،مادرم ،مادرم من را دریاب  
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:41
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
دو نفر خسته کنار ساحل
 
چشم در چشم افق دوخته اند
 
مثل دريا که دلش طوفاني است
 
ز اتش عشق،جگر سوخته اند
 
گاه بي تاب و گهي ارامند
 
عاشقي را زکه اموخته ند؟
 
ماهتابي که چنين رويايي است
 
چلچراغي است که افروخته اند
 
تا ابد قصه ي شب هاي دراز
 
رازهايي است که اندوخته اند
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:33
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
می ایم
 
دوباره می ایم
 
 با طراوت بهار
 
                           باسبزی و نشاط                           
 
 با هیاهوی گنجشکان
 
 و احساس می کنم
 
 هستی را
 
خودم را
 
و تورا
 
افسوس نمی دانم
 
نسبت اشنایی دوباره ی مان
 
چگونه خواهد بود؟
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:29
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
غزلم نا تمام می ماند،بی تو ای سوژه ی گرفتارم
 
در خودت چرخ می زنی افسوس، می نویسم دوستت دارم
 
پرم از التهاب و دلتنگی،بانگاه تو همقدم شده ام
 
و مرورت که می کنم انگار،روی تندیس خویش می بارم
 
تو نباشی بگو چه باید کرد؟وحشت از اظطراب و تنهایی
 
تا که این روزهای دور از تو،برنخیزد برای ازارم
 
به خدا راضی ام به مردن خود،شاید اینگونه دوستم داری
 
ولی هرگز نخواه درد دلی،من برای غریبه بگذارم
 
چه کنم تا کمی به خود ایی،بین این سطرهای دل مرده
 
لحظه هایم نمی تپد بی تو،....می شود از تو دست بردارم؟!
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:28
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 
 
تو از جنس جنون سينه هاي بيقراراني
 
و همدرد دلي دريايي و همراز طوفاني
 
پريشان مانده بر ره چشم هاي بيقرار من
 
تو راز قصه ي بيداري گيسوي پريشاني
 
من از جنس تمناي شب يلدا به مهتابم
 
تو مهتاب شب يلدايي سرد زمستاني
 
منم اشفته باغ منتظر بنشسته در باران
 
تو سحر اسماني اين دختر باراني
 
غزل هاي مرا باور ندارد هيچ کس جز تو
 
تو خود راز غزل هاي مني معشوق پنهاني
 
اگر چه روزگار من سياه روزگارت شد
 
چه غم تو جاودان رو سپيد روزگاراني
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:26
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
_ بابایی ! چرا همیشه چشمهای شماغمگین تر از بقیه ی جاهاشه ؟!

_ نمی دونم . غمگین بودن که دلیل نمی خواد.

_ همونطور که ترسیدن دلیل نمی خواد.

بابایی ، چرا گناهکارا راحتتر می خوابند ؟

_ چون چیزی حالیشون نیست.

_ پس چرا بی گناها نمی تونند چشم روی هم بذارنند ؟

_ چون نگران همه چیز هستند .... اَه . اگه غیر از این بود که بی گناه نمی شدند.

_ با با......

_ دیگه داری با این فکرات خستم می کنی ها. نذار .........

_ چیکارش داری مادر ،بچه هرچی بیشتر فکر وخیال بکنه زودتر بزرگ میشه.

_ مادر بزرگ ! رویا چه رنگیه

چقدر جایت خالی هست

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:23
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
دفترم خیس و سایه هایت نیست
 
  شک ندارم که شعر بی تو گریست
 
حس و معنای شعر، یعنی تو
 
بی تو معنای شعر هایم نیست
 
راستی از خودت نمی پرسی
 
انکه با لحظه لحظه های تو زیست
 
 تازگی ها گرا؟! کناره گرفت
 
 گوشه ای در خودش شکست و گریست
 
 گفت از آن دقیقه های قشنگ
 
ان خیال خوشی که با تو یکی ست
 
سرد و بی روح سایه اش پاشید
 
صفر تنها، که با تو می شد بیست
 
 می گذاری و می روی باشد....!
 
حرف اخر همیشه خواهش نیست
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:49
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
تو کیستی؟ رنگین کمنی،ماهتابی!
 
با اسمان ها نسبتی داری،شهابی!
 
ای شوکت سبز بهار ارزویم
 
 در پنهدشت سینه ی پرواز عقابی
 
لب تشنه ام در سرزمین عشق،مهتابم
 
سقای من ! برکام خشکم جرعه ابی
 
حتی غزل ها کوچکند در پیش پایت
 
وقتی خودت سرچشمه های شعر نابی
 
اخر ندانستم که هستی نازنینم
 
تنها کلامم اینکه: عشق بی نقابی
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:46
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 


© 2006-2007 
kInG-TeMpLaTe