راه من گشته سوا از تو و راهت بر گرد
صحن چشمم تهی از حجم نگاهت بر گرد
بین رگ های هوا،خون کسالت جاریست
بی خبر مانده دلم چشم به راهت، برگرد
طرح چشمت به شبم رنگ سخاوت می داد
من فدای تو و چشمان روشنت، بر گرد
کیش و مات و دل من، در گروی عشق تو بود
شده ام مات، ولی با رخ ماهت برگرد
شیشه ی عشق مرا گرچه زدی سنگ،ولی
گردن من همه ی بار گناهت برگرد
واژها منجمد و ذهن دل اشفته شده
که خدایم همه جا پشت و پناهت برگرد
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:10
  به قلم مسيح:
|
این غزل ها همه مستند ببخشید مرا
همگی باده پرستند ببخشید مرا
اگر این گونه پریشان زده و بی تابند
بال و پر سوخته هستند ببخشیدمرا
این غزل ها که پر از عشق و جنونند همه
حرمت عقل شکستند ببخشید مرا
پیشاز انی که بیایی همه عاقل بودند
لحظه ای با تو نشستند ببخشید مرا
گرچه مهتاب! غزل ها همه مجنون زده اند
زاده ی چشم تو هستند
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 12:12
  به قلم مسيح:
|
سلامی گر کنم رنگی ندارد
صدایش هیچ اهنگی ندارد
چو روزم شد شب سیاه اه ی ندارد
چو شب شد بدون ماه، فرقی ندارد
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 11:30
  به قلم مسيح:
|
آزمودم زندگی دشت غم است
شادیش اندوه و عیشش ماتم است
عمر کوتاه و آرزوهای بزرگ
کار ها بسیار و فرصت ها کم است
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 20:22
  به قلم مسيح:
|
شعری نو
می خواهم به سرایم شعری نو
میخواهم بنوازم اهنگی شاد
می خواهم بگویم ترانه ای خوش
می خواهم بگویم هستم در دشت نور
از نور و شادی و دشت سبز و بهار
از گل های رز باغچه که با جوانه زدن
دارن نوید بهار را می دهند
می خواهم از سبز شدن درختان
از بوی گل یاس باغچه که باز شدن
شور و بوی بهار را به ارمغان می اورد
به سرایم و بگو یم
از این زندگی من هم حقی دارم
ولی نمی گذارند
درطبقی از نفرت از جنس دشمنی
برایم سوغات غم به ار مغان می اورند
کاش می شد بگم بی خیال
کاش می شد بگم ولش کن
اما نمی شه به خدا نمی شه
با خود می جنگم که باید بشه
باید بشه اغاز ی نو شروع تازه

+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 20:12
  به قلم مسيح:
|
می خواهم به گویم از عشق
جانی در بدن نمانده
می خواهم فریاد کنم از او
بغض راه گلویم بسته
می خواهم با ناله اه را سودا کنم
ناله سوزانده جگرم
می خواهم به گویم عاشقم
بغض می ترکد اشک روان می شود
اه فریاد می گردد
تا صدایی ضعیف از گلو بیرون اید
تا بگوید عشق زیباترین کلمه ی افرینش
تا بگوید عشق اخرین امید زندگی بشریت
تا بگوید عشق دستاویزی برای ماندن

+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 20:10
  به قلم مسيح:
|
اه خدایا،اه خدایا
نمی دانم به بخت خود بگریم
یا بخندم کدامین را
به کدامین گناه این چنینم
یارب دگر نامی زتو نخواهم گفت
دگر خدای چون تو را نخواهم
دگر تاب ندارم دگر توانم نیست
دگرم سودی نیست ماندن
گر بخواهم کشتن خدا را
اکنون می کشم خود را
خدایم نیز خواهد مرد
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 20:9
  به قلم مسيح:
|

حالی نمانده تا که دهم شرح حال را
دیگر مجال کو که به جویم مجال را
اینجا جمال رنگ دروغ و فریب داشت
دیگر مگر به خواب ببینیم جمال را
در قحط سال باور و ایمان دگر ندید
گلدسته های عشق اذان بلال را
تهمت زدند مریم عشق نجیب را
اهو صدا زدند به صحرا شغال را
اینجا تبر به دست شکستند بی خیال
جز ماهتاب حرمت عشق زلال را

+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 20:7
  به قلم مسيح:
|
غمی در سینه دارم
دارم از این غم می می میرم
گویند نگو حرف دل را
گو یم به چشم،چشم
زبان می بندم
قلم را به یارای می طلبم
تا او بگوید حرف دل من را
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 20:7
  به قلم مسيح:
|
احساس را درون صندوقچه ی قلبم
گذاشتم و بستم در ان را
قلب را زندانی کردم
زندانبان را صدا کردم
گفتم ای عقل باش زندانبان
تا مبدا احساس ازاد گردد
تا مبادا قلب تپشی داشته باشد
گریه را باید کنار گذاشت
خنده را به میهمانی دعوت کرد
این همه رنگ و ریابرای ان
این گونه بزرگ خواهی شد
این گونه رویایی نخواهی بود
حالا می گویم با فریاد
که من بزرگ شدم، بزرگ
دیگر گریه نخواهم کرد
دیگر نخواهم گذاشت که احساس ازاد گردد
اخه من بزرگ شدم، بزرگ
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 20:6
  به قلم مسيح:
|
اگه تو پیشم باشی دل رو به دریا می زنم
اگه تو پیشم باشی غم را به دست باد می دم
غم نداشتن پدر رو روی شونه مردانت جا می زارم
اگه تو پیشم باشی نبودن پدر را به دست باد ها می دم
گریه های شبانه رو به شبنم گل های باغ می دم
اگه تو پیشم باشی خون شقایق های وحشی
می چکند از غم بی پدری ولی من تو رو تنها نمی زارم
اگه تو پیشم باشی اشک ها رو بارون می کنم
تا غبار غم رو از چهره بیرون بکنم
اگه تو پیشم باشی پنجره ها رو،روبه باغ باز میکنم
گل های عشقمون رو با صد ناز اب می دم
اگه پدر نباشه امید که دارم
امید به گل چهار پر عشق که دارم
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:41
  به قلم مسيح:
|
به خدا خسته شدم ای اهل زمین
ای کاش که من نیز به ارامش فردا برسم
می خواهم چون پرستوی عاشق
پر بکشم برم به اوج اسمان ها
ای کاش می شد هم چون پر قاصدک
می بردم خبر خوش به هر سوی
اما شدم حال یک پرستوی عاشق
در اوج بی سامان زندگی
هان ای اهل زمین
این پرستوی پر شکسته زخمی
خسته و ناتوان در کنج قفس
به شوق پرواز نشسته
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:41
  به قلم مسيح:
|
عشق و شراب ناب و مستی
نالد جغد شوم که همه هستی
غافل از این که مارا هست یاری
غافلان بگذار مستی عشق را بینندودم نزنند
به به هوای غمش هم دل انگیزست
پس عشق و شراب ناب و مستی و غم عشق
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:40
  به قلم مسيح:
|
اه خدایا،اه خدایا
نمی دانم به بخت خود بگریم
یا بخندم کدامین را
به کدامین گناه این چنینم
یارب دگر نامی زتو نخواهم گفت
دگر خدای چون تو را نخواهم
دگر تاب ندارم دگر توانم نیست
دگرم سودی نیست ماندن
گر بخواهم کشتن خدا را
اکنون می کشم خود را
خدایم نیز خواهد مرد
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:39
  به قلم مسيح:
|
در سکوت و ترس واشک وبیم
ماندم که کجاست یک رنگی و یک دلی
اوکه بود استاد عشق وسخن
نکرد وفا با این دل ریش
او هم نبود روی حرف خویش
پس به کدام سو باید رفت
با کی باید شد هم راز
آه خدایا تو دانی ومن
تو دانی که به من چه گذشت ومن
به آخرین نگاهم نگاه بی گناهم
چو فرشته غمگین سپده دم
به ماتم دل خود بردم پناه
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:38
  به قلم مسيح:
|
دیشب دیدم در رویا
کویری خشک و سوزان زغم
کمی دورتر، کمی دورتر
دریا،دریای زیبای آبی محبت
پر از لوئ لو مرجان
بر فراز آن مرغان زیبای غزل خوان
دویدم،دویدم
تا رسم به آن دریای آبی
تا زنم خود را به آن آبی بیکران
تا شوید تن من از غبار غم
تا شوم غرق در آن آبی سبز
تا گیرم جای در آن آغوش بی کران
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:37
  به قلم مسيح:
|
پیچیده در فضای اتاق
صدای قناری ها در قفس
می خوانند سرود یک نفس
آواز زیبای برای یارو هم نفس
که عاشق هستیم حتی در قفس
آری،آری
منم آن پرنده ی قفس
می زنم پرو بال در هوای قفس
دل من شد عاشق هم نفس
با توام ای هم پرواز من
بیا تا کنیم پرواز در آسمان آبی
بیا تابرویم از فرش تا به عرش خدایی
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:36
  به قلم مسيح:
|
امشب آسمان ستاره باران است
امشب دل عاشقان بی قرار است
امشب حلال زیبای ماه نور فشان است
امشب قلب عاشقان خون فشان است

روح من اسیر زندان تن است
دست من بسته به زنجیر غم است
قلب من اسیر دست عشق است
بگشایید این بند ها را
نه ،نه، نه،
زیبایی عشق برهمین است
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:35
  به قلم مسيح:
|
قطره در میان موج گم می شوم
من در خود سر در گم می شوم
می رود از یاد ساحل ان شب طوفانی
من زیر بار طوفان غم خورد می شوم
درخت زیر بار میوه سر خم می کند
من در بر سنگینی غم سر خم می کنم
اسمان برای طراوت زمین گریان می شود
من برای شتن غم از تن گریان می شوم
می رود از یاد ساحل طوفان
درخت سبک می شود از بار خود
اسمان صاف می شود بعد از گریه
اه افسوس من هنوز در بر غم سر خمم
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:35
  به قلم مسيح:
|
ستاره های اسمون گم گشته
به دنبالش فلک در خون گشته
کجاست ماه اسمونیم
کجاست مهتاب نهانیم
کجاست خورشید عالم سوزم
شده پشت خسوف پنهایم
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:20
  به قلم مسيح:
|
قلم ای مونس تنهایی من
قلم نقاش ذهن خسته من
قلم تنها رفیق این شب تار
تویی تها دوای دل بیمار
قلم همراه من باش تا قیامت
که هر صبحدم بگویم من سلامت
قلم دل با دلم دارد همیشه
قلم از بودنم خسته نمی شه
قلم هرچه بگویم می نویسه
برایم او ندوخته هیچ کیسه
قلم با من رفیق و مهربانه
قلم با من یکی و هم زبونه
قلم سنگ صبور من تو هستی
قلم همدم و امید فردایم تو هستی
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:18
  به قلم مسيح:
|
اگر خواهی توجانم را بهایی نیست
مرا دوست تو اگر باشی
بهایش هرچه باشد می دهم ای دوست
اگر جان مرا خواهی
به پایت می نهم ای دوست
اگر چشمان من خواهی
نثارت می کنم ای دوست
دلم را تو اگر خواهی
دو دستی می دهم ای دوست
تو اشکم را اگر خواهی
چو ابر گریان شوم ای دوست
اگر شادی ز من خواهی
تمامی وجود خندان شوم ای دوست
اگر جان مرا خواهی
نخواهم داد
تو دردم را اگر خواهی
نخواهم داد
غم را با تو تقسیم من نخواهم کرد
تبم را من به تو هرگز نخواهم داد
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:17
  به قلم مسيح:
|
صبحدم است و طلوعی دیگر
خورشید نور می فشاند
نوری ارغوانی ورنگی دیگر
رنگی از جنس غرور خودخواهی
صدای به گوش می رسد صدای دیگر
صدای پرستو های مهاجر
پرواز قشنگ در پهنای اسمان دیگر
اسمان بی رنگ و ریا
اه دلم می خواهد هم چو پرستوها
کنم پرواز در اسمان ابی پروازی دیگر
شوم ازاد از هرچه رنگ و شوم بی رنگ
رنگی که کند مرا ازاد از رنگ های دیگر
دلم شد پر از عشق پرواز
ولی پروازی از جنس پرواز دیگر
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:17
  به قلم مسيح:
|
در این غروب غمگین زندگی در قفس
من و دل بی یار و هوای این قفس
ماندم که چکنم با غم و اشک و اه
در هوای غربت و هوای این قفس
در هر طپش می کند فریاداز غم غربت
من ، ماندم و غم و اشک و اه و فریاداین دل دیوانه
که می زند هر دم پرو بال در هوای این قفس
با هر پریدن می خورد بر دیوار این قفس
هر دم و هر ضربه می اورد یاد او
که غریب است و زندانی در قفس
کند با خود نجوا دل دیوانه من
که شاید شود روزی ازاد از هوای این قفس
که شاید شود بیگانه اشنا در این قفس
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:15
  به قلم مسيح:
|
عمری است غریب خانه بر دوشم
من شاعره ترانه ساز خاموشم
هر روز من و دلی که با من نیست
اندوه فراق برده از هوشم
رسوای زمین و اسمانم من
نیلوفر عشق گشته پاپوشم
عریان ترم از نسیم دریایی
با موج شکسته دل،هم اغوشم
هرچند غریب روزگارانم
مهتابم نمی کند فراموشم
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:43
  به قلم مسيح:
|
در میان موج سرگردان
می شود گم دختر تنها
می رود از یاد ساحل
در شب طوفانی
در شبی دور از نگاه ماهتاب خویش
می سپارد جان
اسمان ابری
هق هق باران
می رود از یاد ساحل
دختر تنها
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:42
  به قلم مسيح:
|
روزي بود روزگاري بود
من بودم و اتاق تاري بود
من بودم و غروري بود
من بودم شب تاري بود
من بودم و دلي بود
من بودم و اصالتي بود
من بودم پنجره ي بسته اي بود
روزي بود روزگاري بود
ابرويي و سوگند راستي بود
روزي بود روزگاري شد
پنجره بسته که باز شد
طوفاني بر پا شد من شدم
گردبادي شد
روزي بودروزگاري رفت
من ماندم و غرور از کف برفت
من ماندم و دلم از کف برفت
من نه من ديگر نيستم
زندگی هم چو این پروانگان رو به پایان است
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:41
  به قلم مسيح:
|
شکستن بسیار آسان شده است
حتی آسانتر از شکستن دل
چه درد ناک شاهد گذر زمان هستیم
عصر سنگ را پشت سر گذاشتیم
نوید به دوران سنگدلی رسیده ایم
درحالی که گذشت هر قرن ترقی میدهد
ما با از دست دادن سنتهای خوب
خریدار بی رحمی و بی عاطفگی
براستی ما عهد شکنان ،
زندگی سختی را در پیش رو داریم
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:33
  به قلم مسيح:
|
سکوتم را من نخواهم شکست
تنهایم را در پناه غم نخواهم شکست
پر پروازم را من نخواهم شکست
پنجره ی اتاق تاریکم را من نخواهم شکست
سیاهی شب تارم را با نور روز نخواهم شکست
من و غم و سکوت یار همیم
این دوستی را به خاطر ایینه نخواهم شکست
من غربتم را با صد نارفیق هرگز نخواهم شکست
قفل های غم دل را به عشق پرواز
در سکوت شب و مه غم نخواهم شکست
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:33
  به قلم مسيح:
|
در کنج اتاق نشستم
در سیاهی و تاریکی و ناباوریم
گم گشته این روح بی سامانم
از پس اینه اشکم
با ناباوری دیدم مرگ دلم را
در سکوت سهمیگین غم
ثانیه ها را از پس پرده اشک شمردن
توی این حصار پر از دردم
همسر غم و درد بودن
این جا مسلخ امید و محبت است
شکسته دل چو شیشه
این نمی شه هرگز باورم
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:32
  به قلم مسيح:
|

اي همزبان لحظه ي بي همزبانيم
مهتاب!اي شکوه طلوع جوانيم
گفتي به يک نگاه بسوزانيم ولي
خاکسترم به باد مده،اسماني ام
بي تو جهان براي دلم تنگ مي شود
با تو کرانه تا به کران بي کرانيم
باعطر تو هستي چه مي وزد
مستانه وار دور خودت مي دوانيم
چون ژاله می چکم به تمنای باغ تو
دردا که از شکوفه مرا می تکانیم
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:30
  به قلم مسيح:
|
تنهاییم سکوت یک سلول
آزادیم بال های خیس یک پرنده
همسایه ام یک میله سرد
شهرمان کوچه ای بن بست
سوختم از آتش این انتظار
زندگی را دوست دارم
ولی خسته ام از درد های بیشمار
تا به کی در حسرت آزادی
تا به کی زندانی روزگار
مثل شمعی عاشق پروانه ام
بی قرارم، بی قرارم، بی قرار
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:20
  به قلم مسيح:
|
آزمودم زندگی، دشت غم است
شادیش اندوه و عیشش ماتم است
عمر کوتاه و آرزوها بزرگ است
کارها بسیار و فرصتها کم است
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:18
  به قلم مسيح:
|
در قلب من
به صلیب کشیده شده ای
و میخ هایی که دستان تو را سوراخ کرده
بر دیوار قلب من هم رخنه کرده اند
و فردا که رهگذری از کنار این گورستان بگذرد
نمی داند آنجا خون دونفر ریخته شده است
او فقط خون یک نفر را خواهد دید
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:15
  به قلم مسيح:
|
عشق تو اولین عشق و اخرین
با تو در اسمون عشق پرواز کردن
با تو در نسیم عشق نشستن
با تودر دریای شور اشک عشق شنا کردن
با تو بودن با عشق تو بودن را ارزو کردن
هرچند که کوتاه بود ولی همین مرا کافی بودن
تا با لذت عشق چشم از جهان بستن
گفتن و شنیدن و خواندن عشق و رفتن
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:13
  به قلم مسيح:
|
روزي بود روزگاري بود
من بودم و اتاق تاري بود
من بودم و غروري بود
من بودم شب تاري بود
من بودم و دلي بود
من بودم و اصالتي بود
من بودم پنجره ي بسته اي بود
روزي بود روزگاري بود
ابرويي و سوگند راستي بود
روزي بود روزگاري شد
پنجره بسته که باز شد
طوفاني بر پا شد من شدم
گردبادي شد
روزي بودروزگاري رفت
من ماندم و غرور از کف برفت
من ماندم و دلم از کف برفت
من ماندم و روح ويران
من ماندم و دلي پريشان
من نه من ديگر نيستم
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:10
  به قلم مسيح:
|
در کنج اتاق نشستم
در سیاهی و تاریکی و ناوریم
گم گشته این روح بی سامانم
از پس نا باوری دیدم مرگ دلم را
در سکوت سهمگین غم
ثانیه ها را از پس پرده اشک شمردن
توی این حصار پر از دردم
همسفر غم و درد بودن
این جا مسلخ امید و محبتم
شکسته دل چو شیشه
این نمی شه هرگز باورم
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:7
  به قلم مسيح:
|
نیمی از شب گذشته است،
باز دریا قراری ندارد
ناله هایش چه غمگین و خسته،
دلبر غمگساری ندارد
چشم او مانده در حسرت خواب،
مثل شب های شبگردی من
قصه اش درد و طوفان و هجران
مثل من روزگاری ندارد
سهم دریا است فریاد و ناله
مثل سهم شب و غربت ما
حیف و صد حیف دریا
در این موج ساحل رازی ندارد
ماهتاب پر از رمز و رازم!
ساحل موج های دلم باش
گرچه دریا پر از راز عشق است،
لیک چون من نگاری ندارد
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:51
  به قلم مسيح:
|
در نگاه تو چه رازی است که طوفان خیز است
مستی چشم تو مهتاب طرب انگیز است
در سکوتت ردپایی است ز فریاد و جنون
قصه ات راز دل سوخته ی پاییز است
می چکد از مژه ات عشق و غزل در شب من
شب من از غزلت تا به سحر لبریز است
سهم جالیز به جز داس نباشد هرگز
ابرویت داس و دل زخمی من جالیز است
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:46
  به قلم مسيح:
|
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید، شاید
پرده از چهره گشاید، شاید
دست افشان پای کوبان میروم
بر در سلطان خوبان میروم
میروم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگهت خاستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یکشب بتاب
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:44
  به قلم مسيح:
|
عاقلان گر چه بخندند به شعر تر ما
کودکان سنگ پرانند به بال و پر ما
گرچه از چشم حسودان دل ما زخم خورد
جای شلاق بماند به سر و پیکر ما
حاکم شهر دهد حکم که بر دار برند
پس از ان نیز بسوزند تن بی سرما
اه مهتاب عزیزم، تماشایی من
غزلستان شود این شهر زخاکستر ما
اید ان روز که در خلوت شب های بهشت
عاشقانند و شراب و غزل دفتر ما
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:33
  به قلم مسيح:
|
و شبی بود و نشستیم و تماشا کردیم
درددل بود که با پهنه ی دریا کردیم
دست احساس به دست دل دریا دادیم
دل خود را به همین شیوه مداوا کردیم
تا سحرچشم به امواج،سخن ها گفتیم
سخن از هر چه به جز عشق که حاشا کردیم
تا که دریای دل وحشی ما رام شود
چشم گریان زخدا،صبر تمنا کردیم
شب گذشت و سحر امد،دل مارا نشد
من و دل نشستیم و خدایا کردیم
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:29
  به قلم مسيح:
|
یک غزل نشسته است باز پشت پنجره
ناله ای شکسته است باز پشت پنجره
یاکریم خسته ای،سهم او از اسمان
بال های بسته است باز پشت پنجره
چشم های خسته است باز پشت پنجره
باز جاده ی فراق قصه های دردوداغ
سینه ای گسسته است باز پشت پنجره
ای کبوتر رها،ماهتاب را بگو
یک نفر نشسته است باز پشت پنجره
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:26
  به قلم مسيح:
|

وضو گرفتم با خون
می خواهم بر سجاده عشق نماز گذارم
نماز پر شکوه عشق را بر پا کنم
سجاده خونین عشق جان می طلبد
در ره یار جان دادن چه باک
بر سر سجاده عشق سجود بر عشق
تا قبول کند خدای عشق این قربانی
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:23
  به قلم مسيح:
|
من ان ماهی دریایی
شدم روزی اسی دست صیادی
کنون در دام صیاد اسیرم
زدم با اه و اشک ،فریادی
منم ماهی به ساحل جان دادن
نبود در دل صیاد هیچ رحمی
مرا انداخت به ساحال با بی رحمی
شدم در خاک ساحل من گرفتار
زدم فریاد که ای اقیانوس ارام
کمک کن مرا از دست این ساحل
زبخت یار گر می شد روزی
به دادم بر خاست موجی خروشان
به زد بر ساحل هستی به سختی
تن نیمه جانم به شد خیس از اب دریا
گرفت موج خروشان در بر خیش
شدم کنون ازاد در دریای خروشان
من ان ماهی دریای عشقم
تویی ان موج سرکش و خروشان
چو در اغوش موج جای گرفت ماهی
کند خنده به ساحل فخر فروشان
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:21
  به قلم مسيح:
|
چرا باید شکستن بی صدا، در خودبودن
چرا باید نشستن، خون دل خوردن
چرا باید نشستن،غم دل را شمردن
چرا باید ترسیدن از خوب و بد گفتن
چرا باید راست گفتن دروغ را بد گفتن
چرا بایدهمچو شقایق پرپر، غرق خون گشتن
چرا بایددل بستن به پای دل جان دادن
چرا باید پر پرواز را شکستن
چرا همچو مرغ بی اشیانه روی هر بوی نشستن
چرا باید همچو پروانه ی عاشق
دل رو به اتش عشق شمع سپردن
چرا باید در تارک هستی همچو کرم لولیدن
چرا باید قناری درقفس کردن
به لذت صدایش دل را مست کردن
چرا باید چرا گفتن ولی پاسخ نشنیدن
چرا باید در پی پاسخ روح را اواره کردن
چرا ها را باید چاره کردن
جان دادن ولی پاسخ شنیدن
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:18
  به قلم مسيح:
|
یک شب دل را به دریا زدم
تا دل دریایی شود
اینه ها را شکستم
تا غم اواره شود
پنجره ها را گشودم
تا اتاقم مهتابی شود
نفس را به یاری خواستم
تا فریاد زند
تاسهم خود را از زندگی گیرم
دریا خشک شد
اینه خندید
غم اوز خواند
نفس بیرون نیامد
صدایی فریاد کنان گفت
لال شو سهم تو همین است
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:15
  به قلم مسيح:
|
اه کاشکی پرنده بودم در دل اسمان
اه کاشکی ماهی بودم در دل دریای ارام
کاش سنجاقکی بر روی شاخه خشک
کاش پروانه ای بر گلی پر پر گریان
کاش ابری بودم در دل نیلی اسمان
تا بر غربت زمین می باریدم
کاش رعدی بودم تا بدی را می سوزاندم
کاش صنبری که سایه خسته ای بودم
کاش قناری بودم اوازه خوان
اه کاش هر چه بودم این نبودم
تنهایی خسته تکیه بر باد
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:9
  به قلم مسيح:
|
باز امروز از همه خسته ام
از ان نامهربانان خسته ام
از این روح بی سامان خسته ام
از این دنیای بی فرجام خسته ام
از دنیا و هرچه در ان خسته ام
از ظلمت شب و روز خسته ام
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:7
  به قلم مسيح:
|
مادر ای گل باغ بهشت
مادر ای هستی خفته در بهشت
مار عشق بی بنیاد
مادر روح بی پرواز
مادر شادی گم گشته در غم
مادر نیاز زیاده دختر
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:4
  به قلم مسيح:
|