تبليغاتX
جرعه ای مهتاب
 
در خلوت نگاه تو مهمانم
 
من اشنای موج پریشانم
 
آواز تو به لهجه ی طوفان ها
 
من آشنا به لهجه ی طوفانم
 
بر زخم های کنه ی دل شاید
 
باشد غبار راه تو در مانم
 
گفتی که می روی، برو مهتابم!
 
من تا همیشه منتظرت مانم
 
کفری نمانده تا که کنم توبه
 
آیین عشق کرده مسلمانم
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:43
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 
شقایق ها همه مردند
 
دست بی رحم داس درو کرد
 
هرچه شقایق بود
 
همین که دل خون بار ابره
 
 همینکه چشمان خیس اشکه
 
کنار فقر محیبت و ایثار
 
کنار فقر اعتماد و گذشت
 
شقایق ها همه مردند
 
دست بی رحم داس دروکرد
 
هرچه شقایق بود
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:43
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
ای خدای مهربون
 
که دادی قلبی برای عاشق شدن
 
که دادی عشق رو به ما نشون
 
ما نمک خوردیم و نمکدان شکستیم
 
ما عشق را بر لب باغچه زندگی
 
بردیم و لب تشنه سر بریدیم و از خونش چشیدیم
 
ما نمک خوردیم و نمکدان شکستیم
 
قسم به خون عشق که جرعه ای را چشیدم
 
هرگز فراموش نخواهم کرد
 
 که خون عشق را چشیدم
 
که پرنده عشق را  سر بریدم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:40
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
دیشب تو را در اشکهایم جستجو کردم
 
با اسمان در ساحل شب گفتگو کردم
 
تا انکه بگشایم پری در اسمان عشق
 
بال و پرم را در خیالت شستشو کردم
 
از بیم موج وحشی دریای چشمانم
 
دریای بغض سهمگین را در گلو کردم
 
بغضی مرا ان سوتر از دشت جنون می برد
 
اما خدا را شکر حفظ ابرو کردم
 
این دل،دل صدپاره از طوفان غربت را
 
با تارهای گیتارم رفو کردم
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:38
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
در شب ظلمانی من شده درخشان نورماه
 
چو بنگرم نبینم نوری در زندگانی جز نورماه
 
شدم حیران که چکنم تاشوم ازاد ازدست غم
 
نگاهی و نوری چون نور ماه
 
اه افسان شد برگ دفتر غم من
 
هر برگ ان شد نورانی از نور ماه
 
من گم کرده ره حیران
 
بی تاب که چیم و کیم نه
 
من اسمونیم روم به اسمان از عشق ماه
 
کنم بسته دفتر غم و اه
 
کنم پرواز سوی اسمان کران تا کران
 
تا در ان شب ظلمانی ببینم روی ماه
 
گیرم در انجا ارام و قرار
 
تا من باشم و اسمان و یک قرص ماه
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:36
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 

مادر امشب در هواو یاد تو مستم

 

دل هوای تو دارد از بوی تو مستم

 

مادر دانم نطفه ی عشق نافرجام توام

 

چون نطفه ان عشقم از رو مستم

 

مادر من هم در عشق گم گشتم

 

در هوای عشق خود مستم

 

مادر من و تو دور از هم

 

پس چرا امدی و من امدم از این چرا ها مستم

 

مادر عشق را معنی دادی به من

 

ان را برای خود نا خونده دیکته کردم

 

 ازاین دیکته مستم

 

مادر عزتم از دست برفت

 

مادر قدرتم از کف برفت

 

اه مادرم!مادرم!مادر من،من را دریاب

 

که از این بی تو بودن مستم

 

مادرم دیگر عشق نمی خواهم

 

دیگر یارو یاور نمی خواهم 

 

دیگر سنت و غرور نمی خواهم

 

دیگر بریدم و فریاد مستیم در گلو بشکست

 

مستم من تا شاید مستی

 

این روح بیمار را طبیب باشد از این رو مستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:33
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 
شب های تار زندگی
 
یک شب به یک شب شده زندگی
 
سیاه و تار و روشن شده زندگی
 
ستاره ای اگر هست در زندگی
 
ستاره روشن زندگی
 
مفهوم ان ادم های بی  خیال زندگی
 
 
 
 
من دیگر طلوع را نمی خواهم
 
من دیگر شب را نمی خواهم
 
دیگر ستاره ای نیست در شب من
 
من شب بی ستاره نمی خواهم
 
دیگر خورشیدی نیست روز مرا
 
من دیگر طلوع نمی خواهم
 
دیگر شراب سرخ هم مستی ندارد
 
دیگر مستی هم درمان ندارد
 
دیگر ماندن هم فایده ای ندارد
 
من ماندم و مستی ان هم درمان ندارد
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:31
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
چرا باید صنوبر را بریدن
 
چرا باید سکوت کردن ندیدن
 
چرا باید دهان بندیم و هر روز
 
از این نامردمان نا حق شنیدن
 
چرا باید همه عمر با غم و درد
 
براه زندگی حسرت کشیدن
 
چرا باید شقایق های وحشی
 
زکوتاهی عمر پاییز ندیدن
 
چرا باید منی باشد که هر روز
 
به پایش عاشقی را قربان کردن
 
چرا خاموش گشته قفل بر لب
 
نداریم جرئت فریاد کشیدن
 
چرا باید کبوتر های ازاد
 
زترس دام صیادان پریدن
 
چرا چشمه برای بودن خویش
 
همیشه منت باران کشیدن
 
چرا پروانه لرزان در بر شمع
 
چنان زار است که سوختن را ندیدن
 
چرا یزدان پی ایزای ادم
 
کنارش زاتش ابلیس افریدن
 
چرا باید شراب سرخ در دست
 
هنوز مستی ندیده پر کشیدن
 
چرا باید که عاشق در غم هجر
 
همه عمر حسرت وصل را کشیدن
 
چرا باید خدا اسوده خاطر
 
به عرش بنشسته و غمها ندیدن
 
چرا اخر جواب این چراها
 
پاسخ نشنیدن و پر کشیدن
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:29
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 
 

در این وادی وحشت

 

ر این جنگل وحشی

 

در این سرای چون دوزخ

 

در این ظلمت بی حد

 

با که توان گفت در دل را

 

با که توان گفت سر دل را

 

در این تنهایی بی حد

 

در این اتش سوزان

 

با که توان شد هم ره

 

در این راه بی ره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:26
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 

 

امشب از پشت دیوار های قفس

با اشک و اه به ازدای فکر می کنم

به پرواز هم چو کبوتری مست

می خواهم کنم پرواز در اوج اسمان

برم بالا بازم بالاتر تا پیش خدا

برم تا شوم ازاد از این دنیا

از این غم ،از این دیوار

رها باشم ازین زندان تن

می پرم اری می شوم ازاد

می کنم فریاد که ازادم ازاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:24
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني

 

 

آه چه شبی هست امشب

اشک راه خواب را بسته

خوابی درون چشم من نیست

قلبم در سکوت خود فرو رفته

نمی خواهد که دیگر تپشی داشته باشد

آ ه چه شبی هست امشب

چراصبح نمی گردد چرا زمان

ایستاده درست انگار

زمان مرده است و توان حرکت نیست

دلم می خواهد صبح شود تا شاید

باری دیگر شروع دیگر

نه نه شروعی نیست آه

آه چه شبی هست امشب

شب بی پایان نا امیدی ها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:22
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 

امشب باز خسته ام دلی پر از نفرت

فکر نکنم بشه با صد تا دریا

این همه نفرت را به شوری

اشکم باز جاری و دل پر از فریاد

می خواهم فریاد بزنم ولی انگار

کسی دارد گلویم را فشار می دهد

نمی گذارد فریاد راه خود را به بیرون پیدا کند

دارم خفه می شوم نفسم به کندی

 قلبم از تپش دارد می ایستد

 خدایا چرا عدالت را رعایت نکردی

سهم من از این زندگی چی بود

اه و درد و نفرت  تنهایی چرا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:21
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 

نفرین بر تو ای عجوزه هزار چهره

 

نفرین بر تو ای زشت سیرت زیبا رو

 

آخ که از دست تو به کجا باید برد پناه

 

آخ که چقدر زشت و پلیدی چون دیو

 

اسم تو دنیا کنیه ات زندگی

 

ولی آخ که زشت تر از تو نیست نامی

 

روزی امید وصال یاری

 

شبی نا بودی یار دیگری

 

این چه رسمیست که تو عجوزه داری

 

گویمت عشق، گویی نمی شه

 

گویم زندگی، گویی نمی شه

 

گویمت مرگ، گویی مبارکت

 

آخ که برای چه امدم بر روی تو

 

ای عجوزه پیر چگونه باز پایداری

 

با این همه اه

 

این همه زشتی را که داده به تو

 

گوین زیبایی تو

 

انها زشتی تو هرگز ندیدند

 

رحمی درون سینه سنگ تو نیست

 

مرا کجا می بری با خود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:19
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني

 

روزگار از بدی ،بدتر شد

 

گریه من باز شدیدتر شد

 

گل ها پژمردن،گل ها مردن

 

دل من از غصه داغون شد

 

همه جا برام یک زندون شد

 

این اتاق مثل قفس شد

 

قفس تنهایی تنگ تر شد

 

نفسم توی سینه بند شد

 

دیگه این دلم مرده

 

روزگار از بدی بدتر شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:16
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني

 

 

باز در گوشه ی تنهایی اتاقم

 

تنها نه چون من بودم و یار دیرین دلم

 

غم و اشک و آه جگر سوز

 

خدایا من کیم که باید اینچنین

 

همدم غم و یار دیرین اشک باشم

 

دیگر چشمهایم از شوری اشکم به تنگ امد

 

دیگر یارای گفتنم نیست از غم

 

وقت پرواز است

 

می خواهم پنجره را بشکنم

 

و پرواز اغاز کنم

 

پروازی به سوی اسمان پهناور

 

پروازی از نوع ققنوس

 

چون بسوخت جانم در اتش عشق

 

می خواهم ققنوس وار پرواز کنم

 

بروم از دیار شما و این شهر پر اشوب

 

که چیزی دران نیست به جز

 

دروغ و ریا و هوس گناه الود تنها

 

می روم پرواز خواهم کرد امشب

 

چون من اسمونیم و در زمین جایی نیست برای من

 

میروم در دل اسمون پرواز خواهم کرد امشب
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:9
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 

 

امشب باز از پشت پنجره ی نا امیدی

 

نگاهی به خود کردم و دیدم افسوس

 

دلی چون گل پرپر شده

 

چشمی چون دریا

 

گونه خیس از اشک

 

زندگی کوتاه ولی با افسوس

 

شده بود باورم خوشبختی

 

ولی چشم باز کردم

 

دیدم سرابی بیش نیست

 

باز شب است و من و افسوس

 

چشمان خیس اشک و دلی که پرپر

 

غروری له شده به زیر پای

 

اه افسوس ،اه افسوس

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:6
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 

در این وادی وحشت

 

ر این جنگل وحشی

 

در این سرای چون دوزخ

 

در این ظلمت بی حد

 

با که توان گفت در دل را

 

با که توان گفت سر دل را

 

در این تنهایی بی حد

 

در این اتش سوزان

 

با که توان شد هم ره

 

در این راه بی ره

 

با که توان شد هم ره

 

در این دشت جنون

 

در این ناله های بی اه

 

در این روز سیه چون شب تار

 

منم.من باز من بی من

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:4
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
پدرم تا بودی ز من خبر نبود
 
پدر تا که رفتی زمن اثر نبود
 
پدر نکردی یک دم دلم را شاد
 
پدر نکردی غم دل من را یاد
 
پدرم گر بری من نیز خواهم مرد
 
شده ام خراب در میکده غم
 
نبودی برای من پدری
 
ولی بودی در قلب من ماندگار
 
دوستت دارم پدر من
 
نرو،نرو که با رفتند سایه من نیز خواهد رفت
 
نرو ،نرو که بدون تو خواهم مرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:2
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني

 

مادر هرگز تو رانخواهم بخشید

 

چرا من را به دنیا اوردی و بعد رفتی

 

نگفتی این کودکم چه بایدبکند

 

نگفتی در این دنیای پر از نفرت و دروغ

 

او چگونه باید راه خود را دریابد

 

مادر هرگز تو را نخواهم بخشید

 

رفتی و نگفتی این دخترکم چه می شود

 

بعد از من او برای که بگوید حرف دل را

 

بعد از من او سر به کدام شانه گریه اغاز کند

 

نگفتی او بعد از من کجا اغوش پر مهری پیدا کند

 

مادرم هر گز تو را نخواهم بخشید

 

رفتی نگفتی او را به که بسپارم

 

نگفتی او اگر بزرگ شود

 

نگفتی او اگر عاشق شود

 

راه عشق را ازکه بیاموزد

 

رفتی نگفتی اگر  عشق دل او را شکست

 

اگر عشق او را بر دست باد داد

 

اگر عشق او را در اتش خود سوزاند

 

خاکستر او را بر باد داد

 

او سر بر کدامین شانه گریه کند

 

او لحظه لحظه های تنهایی را با چه کسی پر کند

 

مادرم هر گز تو را نخواهم بخشید

 

نگفتی وقتی او احتیاج بر من دارد

 

نگفتی وقتی بغض را ه گلویش را بست

 

نگفتی وقتی فریادش در نت اول خاموش گشت

 

نگفتی وقتی او ناله گشت

 

چه کسی طبیب او گردد

 

مادر هرگز تو را نخواهم بخشید

 

چون برای پروازم احتیاج بود تو باشی

 

تا برایم گریه کنی و بدن سردم را تو گرم کنی

 

نیستی و رفتی و به فکر خود راحت گشتی

 

ولی من هرگز ،هرگز تو را نخواهم بخشید

 

چون این تنهایی سکوت من از ان توست

 

من هرگز تو را نخواهم بخشید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:0
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني

 

 

روزگار از بدی ،بدتر شد

 

گریه من باز شدیدتر شد

 

گل ها پژمردن،گل ها مردن

 

دل من از غصه داغون شد

 

همه جا برام یک زندون شد

 

این اتاق مثل قفس شد

 

قفس تنهایی تنگ تر شد

 

نفسم توی سینه بند شد

 

دیگه این دلم مرده

 

روزگار از بدی بدتر شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:53
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني

 

منم ققنوس زاییده در آتش

 

برلب سکوت و در دل فریاد

 

بیایید صداقت را صدا کنیم

 

بیایید محبت را با اشک دیگان

 

آب دهیم تا گلهای انسانیت بروید

 

بیایید،بیایید

 

بال پروانه های بی رنگ را

 

در حوض نقاشی عشق و محبت

 

رنگ کنیم رنگی از عشق

 

بیایید گل های یخ را از ریشه برکنیم

 

به جایش گل های سرخ عشق بکاریم

 

و از چشمه ی زلال دل آب دهیم

 

چون بهار است بهار

 

مادر طبیعت پیراهن سرد غم زمستان را

 

از تن بیرون کرد و چه تن ناز

 

به رخ می کشد زیبایی بهار را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:50
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني

دل دائم صبورم را شکستند

 

به جرم پا به پای عشق رفتن

 

پرو بال عبورم را شکستند

 

مرا از خلوتم بیرون کشیدند

 

چه بی پروا حضورم را شکستند

 

تمنا در نگاهم موج می زد

 

ولی رویای دورم را شکستن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:48
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 

اشک غم مي ريزم تا

سيقل کنم روحم را

تا دهم صفادل مکدرم را

من آن شمع جان باخته

من ان تگرگ شب سرد غم

من ان برگ خشک زير پاي گذر زمان

من ان گل سرخم که پرپر گشت

من ان اشک غم هستي

هرگز نرنجم من زناسزاهاون من

چون غم است درکنار من

برو بر در دیگر بکوب انگشت را

که مشت تو ویران کردسکوت دلم را

هرگز نرنجم من زناسزاها

چون منم ان اشک غم هستی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:45
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني

پرنده زخمی که پروبالش شکسته

 

میل پرواز دارد و بال پروازش شکسته

 

در کنج قفس نامردمی ها دلش نیز شکسته

 

ناله سر می دهد که آه، آّه

 

از این شکسته بالی

 

قلبش فریاد می زند

 

من مردم که پرواز نتوانی

 

ان پرنده زخمی منم ،من

 

درد بی حرمتی ها شکست پروبالم

 

آه چه بگویم از درد ها که شکست قلبم

 

آه منم ان پرنده زخمی که شکست پرو بالش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:34
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
 

اشک غم مي ريزم تا

سيقل کنم روحم را

تا دهم صفادل مکدرم را

من آن شمع جان باخته

من ان تگرگ شب سرد غم

من ان برگ خشک زير پاي گذر زمان

من ان گل سرخم که پرپر گشت

من ان اشک غم هستي

هرگز نرنجم من زناسزاهاون من

چون غم است درکنار من

برو بر در دیگر بکوب انگشت را

که مشت تو ویران کردسکوت دلم را

هرگز نرنجم من زناسزاها

چون منم ان اشک غم هستی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:31
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني

 

از پایین نوای پیانو می رسد بگوش

 

چه کسی می نوازد

 

اینچنین غمگین از پاییز

 

دلم در تاریکی شب و تنهایی

 

فشرده می شود دمادم هر دم

 

من کنون در غربت غربتها

 

دلم در غربت غریبیست

 

زبانم زمزه می کند از غم ها

 

غم تنهایی و شب تاریک پر از درد

 

چشم اشک می ریزد که چرا

 

چرا باید چنین بی هم دل بودن

 

در سکوت شب این چنین

 

این چنین باید به چکد بر دامن اشک من

 

قلب می طپد صدای تبش های او در شب

 

سکوت مخوف شب را می شکند

 

و فریاد می کند که تکه تکه شدست

 

تپش های قلب با صدای نواختن موزیک

 

درهم ادقام اهنگ حزن انگیز دارد

 

غمهای این من تنها را بر عرش خدا می رساند

 

گریه در خون دل اغشته گشته

 

من خود را به دریای خون می زنم

 

و بانگ بر می اورم

 

ای مردمان انسانیت

 

بس است دیگر نامردی و نامردمی ها

 

بس است دروغ و دورنگی و ریا

 

بس است فریاد مظلومی،در دادوغال روز گار محو کردن

 

به خدا دیگر بس است از برای خود

 

قربانی کردن دیگران

 

دیگر نفرت را کنار بگذارید

 

در کنار بدی ها را جان را صیقل دهید

 

بیایید هم دل باشیم

 

((هم دلی از هم زبانی بهتر است))

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:26
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 

 

دربهار جوانی پیر گشتم

 

در شرو شور جوانی کابوس گشتم

 

آه مادر نبودی تاببینی چگونه زار گشتم

 

به در میکده غم سردر گم گشتم

 

زساقی میکده خواستم جامی

 

که در ان عشق باشدوصفا

 

داد به ستم جامی ز زهر غم را

 

آه مادر نبودی تا ببینی چگونه زار گشتم

 

در سکوت و غم و خلوت دل

 

در آن فریاد بی صدا گم گشتم

 

به نور حق روشن و خاموش گشتم

 

آه مادر نبودی تا ببینی چگونه فریاد گشتم

 

چگونه بر نا حق ، حق خود بیداد گشتم

 

به حق پیوستم و فریاد گشتم

 

آه مادر نبودی تا ببینی چگونه فریاد گشتم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:18
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 

عجب می ایدم این شهر

 مردم چنان بیگانه اند با من

که گویی من از انها نیم و انها نیز از من نیند

هم زبانیم اما زبان هم را نمی فهمیم

محبت را از خود می دزدند و نمی بینید

عشق را کشته اند در خود

نفرت را پذیرا می شوند هر روز نمی بینید

طمع چنگال های خود افکنده بر دل ها و جان ها نمی بینید

دل ها سخت تر از سنگ شده

در رگ ها جاری خون،گرمی نیست

تو در چشمی پیام عشق نمی بینی و نمی خوانی

اسمان تیره و خورشید نمی تابد

و دیری است شادی از این شهر رخت بر بسته

سکوتی سرد حکم میراند بر دل ها

بوی نفرت به جای عشق جا گرفته نمی بینید

گل ها همه کاغذی عشق ها همه پوشالی ایا نمی بینید

در این شهر همه جا بوی غربت و خاک مرگ امانمی بینید

در این جا همه مرده اند و خود نمی دانند

نفرین بر تو ای شهر شهر غربت

که اشنا بی گانه و حرف دروغ راست ترین حرف هاست نمی بینید

باید گفت دیگر شقایقها مرده اند

و زندگی پایان گرفته است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:14
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني

 

به تو می گویم دوست من

 

من می گریزم از شهر شما

 

هم از این دنیا

 

من می روم به سوی مرگ

 

گویند گناه است مرگ خواستن

 

گویند خطاست مرگ طلبیدن

 

نگویند چرا نامردی کردن

 

نگویند چرا دو رویی کردن

 

نگویند که چرا تنفر را دوست داشتن

 

نگویند که چرا دروغ و ریا داشتن

 

نگویند که چرا حق مردم را باطل کردن

 

نگویید که چرا کشتن و خوار کردن

 

بدی هم دیگر را یاد داشتن

 

به تو می گویم دوست من

 

من این گناه را به جان خریدارم

 

تا به از گناهان دیگر داشتن

 

من می گریزم از زندگانی

 

به تو می گویم ای دوست من

 

بهترین ها را در کلام به یادگارگذاشتن

 

برای تو دوست داشتن ،دوست داشتن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:9
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني

غمی دارم به سینه نگفتنی ست

 

سخنی بر لب نشنیدنی ست

 

روحی در بدن لمس نکردنی ست

 

جسمی دارم مردنی ست

 

یادگاری که ماندنی ست

 

پس بیش از این چه بگویم

 

که هر چه بگويم نشنيدني ست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:6
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
جاده در مه نشسته بود سوز و سرما عجیب بود
 
عاشق دلشکسته ای زیر باران غریب بود
 
جاده بود و مسافری لهجه اش لهجه ی سکوت
 
و نگاه شکسته اش مثل شبنم نجیب بود
 
کوله ی خاطرات او پر ز گلهای سیب بود
 
زیر لب گاه با خودش حرف می زد ز سوز دل
 
دستهایش بر اسمان، بر لب امن یجیب بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:3
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
چرا باید صنوبر را بریدن
 
چرا باید سکوت کردن ندیدن
 
چرا باید دهان بندیم و هر روز
 
از این نامردمان نا حق شنیدن
 
چرا باید همه عمر با غم و درد
 
براه زندگی حسرت کشیدن
 
چرا باید شقایق های وحشی
 
زکوتاهی عمر پاییز ندیدن
 
چرا باید منی باشد که هر روز
 
به پایش عاشقی را قربان کردن
 
چرا خاموش گشته قفل بر لب
 
نداریم جرئت فریاد کشیدن
 
چرا باید کبوتر های ازاد
 
زترس دام صیادان پریدن
 
چرا چشمه برای بودن خویش
 
همیشه منت باران کشیدن
 
چرا پروانه لرزان در بر شمع
 
چنان زار است که سوختن را ندیدن
 
چرا یزدان پی ایزای ادم
 
کنارش زاتش ابلیس افریدن
 
چرا باید شراب سرخ در دست
 
هنوز مستی ندیده پر کشیدن
 
چرا باید که عاشق در غم هجر
 
همه عمر حسرت وصل را کشیدن
 
چرا باید خدا اسوده خاطر
 
به عرش بنشسته و غمها ندیدن
 
چرا اخر جواب این چراها
 
پاسخ نشنیدن و پر کشیدن
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:0
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
مرگ چهره زیبای هستی
 
مرگ زنده بودن بعد از نیستی
 
مرگ بهشت افرینش
 
مرگ پایان بدی و هرچی زشتی
 
مرگ زندگی جاوید است
 
مرگ لذت هستی بعد از زندگانی
 
لذت مرگ یقین است
 
یقینی بر حق و با طل است
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:50
  به قلم مسيح:   | 

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:5
  به قلم مسيح:  

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
اخه بی کسی و غم اندازه داره
 
دیدی او هم رفت و ماندی تنها
 
حالا تو ماندی وعکس و سکوت اتاقت
 
اونی که می گفت هرگز تنهایت نمی گذاره
 
رفت و از او مانده باقی خاطره هایش
 
او رفت و قلبم را با خود برد
 
من ماندم و خاطره ها و عکس زیبای او
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:47
  به قلم مسيح:  

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
ذهن را چگونه باید پاک کرد
 
ذهن خسته ای که نقش بر بسته
 
به ان هرچه بدی هست
 
چگونه باید از ذهن خود بیرون کنم
 
مرگ مادر راان جوان هیجده ساله را
 
چگونه از ذهن خود بیرون کنم
 
فریادمظلومانه کوچک شش ماه را
 
از دست هر چی بی عدالتی ونامردی را
 
ذهن را چگونه باید پاک کرد
 
چگونه نفرت های نقش بسته بر ان را
 
ذهن من هم چو کاغذی
 
با جوهر نامردی و نامردمانی
 
خط خطی گشته و سیاه شده
 
جوهر نامردی و نامردمانی را
 
با چه می شود پاک کرد
 
عشق را چگونه می شود فریاد کرد
 
عشق را چگونه با این همه بدی
 
جای دهم در ذهن خسته ام
 
کاری باید کرد کارستان
 
قلم مرگ می خواهد
 
اری با قلم مرگ ذهنم را
 
از هرچه بدی است پاک خواهم کرد
 
می خواهم با قلم مرگ ذهن خسته خود را
 
خط به خط جزئ به جزئ پاک کنم
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:41
  به قلم مسيح:  

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
جارچیان جار بزنید
 
من مهتابم را گم کرده امم
 
ان روح و روانم را گم کرده ام
 
عشق ناب اطلسی هایم را گم کرده ام
 
جار چیان جار بزنید
 
من مهتابم را گم کرده ام
 
یک جرعه از من مهتاب من
 
به از صد جرعه از شراب سرخ
 
مهتابم روحم روانم تورا
 
در پشت این شب های تارک گم کرده ام
 
جارچیان جار بزنید
 
من مهتابم را گم کرده ام
 
ان گل سرخ و شراب ناب را گم کرده ام
 
ان خون رگ عشقم را گم کرده ام
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:29
  به قلم مسيح:  

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
در امتداد این شب سیاه
 
باز هم سیاهی در انتظار
 
انتظار بی حاصل سحری نیست
 
در پشت پنجره های بسته
 
و این پرده های کشیده
 
مخفی کردند سحر را
 
تا من هرگز سحر را نبینم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:23
  به قلم مسيح:  

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 
تسلیت گفتند سالگرد مادرم
 
زهی خیال باطل که او
 
زنده و ما مردگانیم
 
بر سر مزارش نرفتم
 
چون زنده باید بر مردگان
 
سرزند
 
پس مادرم به مزارم بیا
 
و برایم دعایت را خیرات کن
 
در این سرای مردگان
 
خیلی سخت غمگینم
 
مادر بر سر مزارم بیا
 
که بی حد دوست دارم مادر
 
دختر تنهایت در دشت مردگان
 
جایی ندارد دیگر
 
او خیلی خیلی غمگین و تنهاست
 
دوست دارم مادرم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:20
  به قلم مسيح:  

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني

 

 

(عاشق شدن بسيار اسان است)

 

(نگه داشتن عشق خيلي سخت است)

 

سلام

                                                  

 

عشق کلمه بسيار پرمعني و زيبايي هست عشق يعني دو روح يکي شدن و هميشه نيمه شدن

نيميدر کالبد معشوق و نيمي در کالبد عاشق اين يکي شدن روح خيلي سخت است

 نگه داشتنش عاشق واقعي اين انسجام و ادقام را براي ابد نگه مي دارد حتي اگر معبود او ديگر

 نباشد

عاشقان عاشق بمانيد و هرگز دوست داشتن را به جاي عشق نگيريد و کلمه عشق را مثال کفش

 خانه مداوم در دهان خود نگردانيد

 

 

 

خودراميان هر چه غزل جا گذاشتم

 

وقتي به حس شعر تو من پا گذاشتم

 

ازحس خسته اي که درونم نشست و رفت

 

خود را ميان دست تو تنها گذاشتم

 

يک اسمان شکست به روي تن غزل

 

ابي ترين نگاه تو را تا گذاشتم

 

ديشب دچار حادثه تنها شدم ولي

 

دست دعا براي تو من واگذاشتم

 

شايد هميشگي شدي و من دل تو را

 

جايي ميان ساحل و دريا گذاشتم

 

روي تن سپيد و اهورايي غزل

 

جايي براي عالم معنا گذاشتم

 

حالا براي باور عشق هميشه ام

 

روي سکوت قلب تو امضا گذاشتم

 

يک ناگهان که عطر تو در قلب من تپيد

 

خود را دوباره توي غزل جا گذاشتم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 17:49
  به قلم مسيح:  

خدايا اين مردم کوکي جي مي گن -.*.- دريغا اينا عاشق نميشن -.*.- من هميشه دلم مي خواست چراغوني -.*.- به جز اشکم نيامد به مهموني
 


© 2006-2007 
kInG-TeMpLaTe